ســـــــــــــــــــــلام!!! خــــوش آمـــدیــــــــد امـــــــــــــیدوارم مــــــــطالـــــــــــب ایـــــن ســــــــــایـــــــت مـــــــورد بـهـــره کــــــافــــی شمــــــــا قـــــــــــرار بگـــــیـــــرد و ایــن ســایـــت آمـــــــــاده تـــــبـــــادل لــــیـــنــــک بـــــاهــــمـــــه ســـــایـــتـــهــــا مـــی بـــاشــــــد مــــوفـــــق بـــــاشــــــیـــــد ### آهنگ،نرم افزار،سرگرمی،کارت پستال... - موضوع + سهراب سپهری

مستر بین Close
تبلیغات در بلاگ اسکای

 

                                   :: واحه  ایی  در لحضه::

به سراغ من اگر می آیید،

پشت هیچستانم.

پشت هیچستان جایی است.

پشت هیچستان رگ های هوا،پر قاصد هایی است

که خبر می آرند،از گل واشده دورترین بوته خاک است.

روی شن ها هم،نقش های سم اسبان سواران ظریفی است که صبح

بر سرتپه معراج شقایق رفتند.

پشت هیچستان ،چتر خواهش باز است:

تا نسیم عطشی در بن برگی بدود،

زنگ باران به صدا می آید.

آدم اینجا تنهاست.

ودر این تنهایی،سایه نارونی تا ابدیت جاری است.

به سراغ من اگر می آیید،

نرم وآهسته بیایید،مبادا ترک بردارد

چینی نازک تنهایی من.

 

 

                          ::آب::

آب را گل نکنیم:

در فرو دست انگار کبوتری می خورد آب.

یا که در بیشه ایی دور سیره ایی پر میشوید.

یا در آبادی کوزه ایی پر می گردد.

 

آب را گل نکنیم:

شاید این آب روان،می رود پای سپیداری،تا فرو شوید اندوه دلی.

دست درویشی شاید،نان خشکیده فرو برده در آب.

 

زن زیبایی آمد لب رود،

آب را گل نکنیم:

روی زیبا دو برابر شده است.

 

چه گوارا این آب!

چه زلال این رود!

مردم بالا دست چه صفایی دارند!

چشمه ها شان جوشان، گاوهاشان شیر افشان باد!

من ندیدم دهشان،

بیگمان پای چپرها جا پای خداست.

ماهتاب آنجا،میکند روشن پهنای کلام.

بی گمان در ده بالا دست چینه ها کوتاه است.

مردمش میدانند که شقایق چه گلی است.

بی گمان آنجا آبی ، آبی است.

غنچه ایی می شکفد اهل ده با خبرند .

چه دهی باید باشد کوچه!

کوچه باغش پر موسیقی باد!

مردمان سررود آب را میفهمند.

گل نکردندش ،مانیز

آب را گل نکنیم.                             به روح بلندش درود بفرستید

 

                ::سمت  خیال  دوست::

ماه

رنگ تفسیر مس بود.

مثل اندوه تفهیم بالا می آمد.

سرو

شیهه بارز خاک بود.

کاج نزدیک مثل انبوه فهم

صفخه ساده فصل را سایه میزد

کوفی خشک تیغال ها خوانده می شد.

از زمین های تاریک

بوی تشکیل ادراک می آمد

دوست

توری هوش را روی اشیا

لمس میکرد.

جمله جاری جوی را می شنید،

باخود انگار میگفت:

هیچ حرفی به این روشنی نیست

من فکر زهاب

فکر می کردم امشب

راه معراج اشیاء چه صاف است.

 

 

                                     شب سرشاری بود.

رود از پای صنوبر ها تا فراتر ها میرفت.

دره مهتاب اندود،وچنان روشن کوه،که خدا پیدا بود.

در بلندی ها،ما.

دورها گم،سطح ها شسته، ونگاه از همه شب نازکتر.

دستهایت،ساقه سبز پیامی را می داد به من

وسفالینه انس،با نفسهایت ترک میخورد

وتپش هامان میریخت به سنگ.

ازشرابی دیرین،شن تابستان دررگ ها

ولعاب مهتاب،روی لبهایت.

فرصت سبز حیات،به هوای خنک کوهستان می پیوست.

سایه ها بر می گشت.

وهنوز،در سرراه نسیم،

پونه هایی که تکان میخورد،

جذبه هایی که بهم ریخت

                            روشنی من، گل، آب

ابری نیست.

بادی نیست.

می نشینم لب حوض:

گردش ماهی ها،روشنی،من،گل،آب

پاکی خوشه زیست.

مادرم ریحان می چیند.

نان وریحان وپنیر،آسمانی بی ابر،اطلسی هایی تر.

رستگاری نزدیک:لای گلهای حیاط.

نور در کاسه مس چه نوازشها میریزد!

نردبان از سر دیوار بلند،صبح را روی زمین می آرد.

پشت لبخندی پنهان هر چیز.

روزنی دارد دیوار زمان،که ازآن،چهره من پیداست.

چیزهایی هست که نمیدانم.

میدانم سبزه ای را بکنم خواهم مرد.

میروم بالا تا اوج،من پراز بال وپرم.

راه می بینم در ظلمت،من پراز فانوسم.

من پرازنورم وشن

وپراز دارودرخت.

پراز راه،از پل،ازرود،ازموج.

پرم ازسایه برگی در آب:

چه درونم تنهاست.