ســـــــــــــــــــــلام!!! خــــوش آمـــدیــــــــد امـــــــــــــیدوارم مــــــــطالـــــــــــب ایـــــن ســــــــــایـــــــت مـــــــورد بـهـــره کــــــافــــی شمــــــــا قـــــــــــرار بگـــــیـــــرد و ایــن ســایـــت آمـــــــــاده تـــــبـــــادل لــــیـــنــــک بـــــاهــــمـــــه ســـــایـــتـــهــــا مـــی بـــاشــــــد مــــوفـــــق بـــــاشــــــیـــــد ### آهنگ،نرم افزار،سرگرمی،کارت پستال... - موضوع +حکایات

خفن ترین جادوگر قرن Close
تبلیغات در بلاگ اسکای

حتما ادامه مطلب رو بخونید

                                         مــــــــــــــــــــــــــــــــادر
 
ارزشمندترین چیزهای زندگی معمولا دیده نمیشوند ویا لمس نمیگردند، بلکه در دل حس میشوند .
پس از 21 سال زندگی مشترک همسرم از من خواست که با زن دیگری برای شام و سینما بیرون بروم. زنم گفت که مرا دوست دارد ولی مطمئن است که این زن هم مرا دوست دارد و از بیرون رفتن با من لذت خواهد برد .آن زن مادرم بود که 19 سال پیش از این بیوه شده بود. ولی مشغله های زندگی و داشتن 3 بچه باعث شده بود که من فقط در موارد اتفاقی ونامنظم به او سر بزنم .آن شب به او زنگ زدم تا برای سینما و شام بیرون برویم .
مادرم با نگرانی پرسید که مگر چه شده؟
 
ادامه مطلب ...

http://www.donyaaxe.blogfa.com

یک پسر کوچک از مادرش پرسید:چرا گریه میکنی؟

مادرش به او گفت: زیرا من یک زن هستم.

پسر بچه گفت: من نمی فهمم.

مادرش او را در آغوش گرفت و گفت:تو هیچگاه نخواهی فهمید.

بعدها پسر از پدرش پرسید:چرا مادر بی دلیل گریه می کند؟

پدرش تنها توانست بگوید:تمام زنها برای هیچ چیز گریه میکنند.

پسر کوچک بزرگ شد و به یک مرد تبدیل گشت ولی هنوز

نمی دانست که چرا زن ها بی دلیل گریه می کنند.

بالاخره سوالش را برای خدا مطرح کرد .

او از خدا پرسید

ادامه مطلب ...
 

روزی شخصی در حال نماز خواندن در راهی بود . مجنون بدون این که

متوجه شود از

بین او و سجاده اش عبور کرد مرد نمازش را قطع کرد و داد زد هی!!

 چرا بین من و خدایم فاصله انداختی؟مجنون به خود آمد و گفت: من که

عاشق لیلی هستم تورا ندیدم!!تو که عاشق خدای لیلی هستی چگونه مرا دیدی؟

                        

                   ::دزد محروم ازرزق حلال::

حضرت عل(ع) روزی درب مسجد از اسب پیاده شدند وآن را به یک نفر

  سپردند ووارد مسجد شدند آنشخص لجام استر را کشیده وفرار نمود و

استر را رها کرد پس امیر المؤمنین (ع)از مسجد بیرون آمدند در حالیکه

در دست خود دو در هم گرفته تا به آن شخص بدهند دیدن مرکب بدون لجام

 ایستاده است پس سوار شدن ورفتن دو درهم رابه غلام خودداده که برای

مرکب لجامی بخرد پس غلام به بازار رفت وهمان لجام را دردست یکنفردید

ومعلوم شد که سارق آن را به دودرهم به آن شخص  فروخته ورفته است چون

 غلام این مطلب را به آن حضرتگزارش داد فرمود:((جز این نیست که بنده

 برخودرزق حلال را بواسطه صبر نکردن وشتاب

کردن حرام میکند درحالیکه بیش از آن چیزی که مقدرش بوده بدست

نیاورده است))

 

  

                               ((نشانی بهشت وجهنم))

راهبی کنار جاده نشسته بود و با چشمان بسته در حال تفکر بود. ناگهان تمرکزش با صدای

 گوش خراش یک جنگجوی سامورایی به هم خورد:« پیرمرد، بهشت و جهنم را به من

 نشان بده!» راهب به سامورایی نگاهی کرد و لبخندی زد. سامورایی از این که می دید

راهب بی توجه به شمشیرش فقط به او لبخند می زند، برآشفته شد، شمشیرش را بالا برد

 تا گردن راهب را بزند! راهب به آرامی گفت:« خشم تو نشانه ای از جهنم است

سامورایی با این حرف آرام شد، نگاهی به چهره راهب انداخت و به او لبخند زد.

آنگاه راهب گفت:« این هم نشانه بهشت!»